ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
146
معجم البلدان ( فارسى )
« برقاء حجر » نام دو كوه در راه حاجيان بصره ميان جديله و فلجه است كه حجر پدر امرؤ القيس در آن مىزيست و بنى اسد او را در آنجا كشتند . حجر الاسود [ ح ج ر ل أ و ] عبد الله بن عباس گويد : در زمين هيچ قطعهاى از بهشت نيست جز « ركن سياه » و « مقام » كه اينها دو گوهر از گوهرهاى بهشت هستند كه اگر مشركانش دست مالى نكرده بودند هيچ بيمارى بدان دست نمىزد مگر خدا او را شفا دهد . عبد الله پسر عمر بن عاص گويد : « ركن » و « مقام » دو ياقوت از ياقوتهاى بهشتاند كه خداوند نور آن دو را پوشانيده است . اگر اين كار نشده بود ميان خاور و باختر را نورافشانى مىكردند . محمد بن على گويد : سه سنگ از بهشت است : « حجر الاسود » « مقام » و « حجر بنى اسرائيل » . بو عراره گويد : « حجر الاسود » در ديوار جا داده شده و از جاى او تا روى زمين دو ذراع و دو سوم ذراع فاصله است . جاى آن در گوشهء شمالى مىباشد . من چهار ركن كعبه را در جاى خود ياد كردهام . عياض گويد : گويند حجر الاسود همان است كه پيغمبر دربارهء آن گفت : من سنگى را مىشناسم كه به من درود مىفرستاد . آن سنگ ياقوتى سفيدتر از [ 213 ] شير بود . پس خداوند آن را با گناهان بنى آدم و مالش دست مشركان ، سياه نمود . اين سنگ در جاهليت و اسلام ، محترم و عزيز بود و به آن تبرك مىجستند و آن را مىبوسيدند تا قرامطه - خدايشان لعنت كناد - به سال 317 با زور مكه را بگشودند و غارت كردند و حاجيان را بكشتند و خانه را چپاول كردند و حجر الاسود را كندند و با خود به كشورشان احسا از سرزمين بحرين بردند . بجكم ترك كه بر بغداد به روزگار راضى بالله « 1 » چيره بود از ايشان خواست كه آن را در برابر هزاران دينار به جاى خود بازگردانند و ايشان نپذيرفتند تا آن كه شريف بو على عمر پسر يحيا علوى « 2 » ميان خليفه مطيع اللّه و قرمطيان به سال 336 ميانجيگرى نمود و ايشان پذيرفتند و آن را به كوفه آوردند و بر ستون هفتم از ستونهاى مسجد كوفه بياويختند . سپس آن را از آنجا برداشته به جايگاه خود برده سوار كردند و چنين استدلال كردند كه ما به دستور خدا آن را برديم و به دستور او پس آورديم . مدت دورى حجر الاسود 22 سال بود و من در برخى كتابها چنين خواندم كه مردى از قرمطيان به يكى از دانشمندان كوفه كه او را به هنگام دست ماليدن به حجر الاسود به روزگار آويخته شدن به ستون هفتم مسجد كوفه ديد پرسيد : از كجا اطمينان داريد كه در اين مدت دراز كه ما سنگ را برديم سنگى جز آن را باز گردانيده باشيم ؟ دانشمند پاسخ داد : ما نشانهاى از آن داريم كه اگر آن را در آب بيفكنيم فرو نرفته در بالاى آب مىماند . پس آبى آوردند و سنگ را در آن انداختند و به روى آب بماند . حجر الشّغرى [ ح ج ر ش ش را ] با غين و شين نقطهدار و راء و الف كوتاه پايانين بر وزن سكرا ، عمرانى آن را با زاى نقطهدار آورده ولى بىنقطه رواتر است . من در فرهنگنامهها واژهاى از ريشهء « شغز » جز آنچه ازهرى از ابن اعرابى آورده است نديدم كه : شغيزه سوزن دو زندگى باشد و ريشهء آن عربى است كه ازهرى در بيابان شنيده است . اما با راى بىنقطه « شغر الكلب » آمده است به اين معنى كه : سگ يك پايش را بلند كرد تا بشاشد و « شغر البلد » يعنى شهر از مردم تهى شد و واژههاى ديگر نيز از اين ريشه آمده است . و آن نام سنگى است در « معرّف » و گويند جايگاهى است . ابو خراش هذلى چنين سرايد : فكدت ، و قد خلّفت اصحاب فائد * لدى حجر الشّغرى من الشّدّ أكلم « 3 » سكّرى آن را چنين روايت كرده است ديگران آن را « لدى حجر الشّغرى با دو ضمّه » آوردهاند . حجر الذّهب [ ح ج ر ذ ذ ه ] نام يكى از كويهاى دمشق است . حافظ بو عبد اللّه ابن نجّار از زين الامناء بو البركات حسن پسر محمد پسر حسن
--> ( 1 ) . خليفهء سالهاى ( 322 - 329 ) . ( 2 ) . عمر پسر يحيا علوى كسى است كه به گفتهء مشكوبه در سال 323 هنگامى كه قرمطيان راه را بر حاجيان بغداد گرفتند همين مرد نزد قرمطيان شفاعت كرد و پذيرفته شد ( تجارب الامم در آن سال چ فارسى ج 5 ، ص 435 ) . گويا پس از اشغال بغداد به دست سپاه شيعى معتدل بويهاى به سال 334 و همكارى شيعيان معتدل با خليفهء سنّى بغداد ، شيعيان تندرو اسماعيلى - قرمطى بحرين بر آن شدند كه از در سازش با خليفه درآيند ، وساطت عمر بن يحيا شريف را كه از فقيهان طالبى شيعى معتدل بغداد است براى باز پس دادن حجر اسود ، مىتواند حلقهاى از تماسها به منظور سازش و آشتى باشد . ( 3 ) . هنگامى نزديك « حجر الشغرى » از ياران فائد جدا شدم از خستگى درمانده شده بودم .